یا علی …

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد در یا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق مارا باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد، قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت

کوفه در تزویر خود پایان گرفت

کوفه یعنی دستهای ناتنی

کوفه یعنی مردهای منحنی

کوفه یعنی مرد، آری، مرد نیست

یا اگرهم هست، صاحب درد نیست

عده ای رندان بازاری شدند

عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند

ابن ملجم های پی در پی شدند

از سکوت و گریه سرشارم علی

تا همیشه دوستت دارم علی

شاعر : دکتر محمود اکرامی

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...

بهترین عبادت …

همه روزه ، روزه بودن ، همه شب نماز کردن
همه ساله از پی حج ، سفر حجاز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جُستن
ز ملاهی و مناهی ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن

به حضور قلب ، ذِکرِ ، خَفی و جَلی گرفتن
طلب گشایش کار ، ز کار ساز کردن

به مبانی طریقت ، به خلوص راه جُستن
به مبادی حقیقت ، گذر از مجاز کردن

به خدا قسم کسی را ، ثمر آنقدر نباشد
که به روی مستمندی ، در بسته باز کردن .

جلال بقائی نائینی

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...

معلمی در کلاس

این شعر جالبی است. نمی دانم از کجا پیدایش کردم. کمی طولانی است ولی ارزش خواندن دارد!

خوب است کمی هم به فکر هم باشیم.

معلم چو آمد به ناگه کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد

سخن های ناگفته ی کودکان

به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

زجا احمدک جست و بند دلش

بدین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را بخوان

تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس نا خوانده بود

به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

بروی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ،

بنی آدم اعضای یکدیگر اند

وجودش به یکباره فریاد کرد ،

که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنجبر مردمان

زبان دلش گفت بی اختیار

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز… کز… تو کز… وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم

به پائین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج

نمی کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او

خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید

نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت

غضب می درخشید درچشم او

چرا احمد کودن بی شعور ،

معلم بگفتا به لحن گران

نخواند ی چنین درس آسان ، بگو

مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا چه می گوید آموزگار

نمی بیند آیا که دراین میان

بود فرق ما بین دار وندار

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند

به شهری که از چشم خود بیم داشت

بگوید که فرق است ما بین او

و آنکس که بی حد زر و سیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب

به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی وکار

ببین دست پرپینه ام شاهد است

سخنهای او رامعلم برید

هنوز او سخنهای بسیار داشت

دلی از ستمکاری اغنیا نژند

و ستم دیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین ،

که این پیک قلب پر از کینه است

به من چه که مادرزکف داده ای ؟

به من چه که دستت پر از پینه است

یکی پیش ناظم رود با شتاب

به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سوئی جهید

بیاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن

تحمل ، خدا را ، تحمل ، دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: درد و دل ها...٬ شعر ها و نثر های زیبا ...

لغت نامه دانشجویی!

تقلب:

یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد ومراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار وخاردار تا آب هلوباطعم موزونمره مفتکی متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف اگر مناجاتها جواب بدهد ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع و دریچه ای به سوی روشنایی..

شب امتحان:

شب ظلمانی یلدا.شب مشکی دانشجو.شبی که در آن قیافه استاد و خجالت در بین همکلاسان رژه می رود.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صور ت قلبه و یکجا نوش جان می کند.یک نوع زلزله در میان ایام سال.شب چشمهای پف کرده ودهان های کف کرده.شب رقص وپایکوبی کلمات جزوه وکتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی ومرکزی دانشجوشب تنهایی و سرد که باید به بی کاری فکر کنی.

جزوه:

یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابروبادومه وخورشیدواینا دانشجورا به سمت پاس شدن درس هل می دهد همه علم بشری.چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد.وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

مراقب:

موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم وگوش و باقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند.گالری ضدحال.موجودی افسانه ای یک نوع تله موش زنده .

روزامتحان:

روزی که درآن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که درآن دانشجومی خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز بد بیاری.روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند.روزلبخندهای استراتژیک.روزی که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار هم به مابقه می دهند.روز سخت جدایی و نمونه ای از روز معاد روحانی .

نمره:

تبلور میزان دانش،مهارت وپارتی بازی استاد،بهانه ای همیشگی برای اعتراض و خلاصه نمره یعنی اهداء آبرو تازه آنهم اگر نمره های قبلی چیزی به جا گذاشته باشند.

سؤال:

یک نوع شعورسنج استاد ودانشجو.کلمات نفرت انگیزی که به نوبت وتک تک مثل نیزه درچشم دانشجو فرو میروند و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند.لورفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی میشود.انواع مختلف آن از تشریحی تا تستی ضد حال و باعث اخم وبد وبیرا گویی منجر خواهد گشت.

استاد:

منبع علم،ژنراتوردانش،نیروگاه انسانیت،تبلوردانایی،کوه توانایی،مایه افتخارما،بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا،یاری گر ضعفا،معلم الخلفا ……

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: درد و دل ها...٬ شعر ها و نثر های زیبا ...

محرم رسید

محرم رسیده است و باز و در دل ها شوق آزادگی زبانه می کشد و شهریار زیبا می گوید
که:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)

از حریم کعبه جدش به اشگی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین (ع)

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین (ع)

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین (ع)

بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین (ع)

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین (ع)

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین (ع)

سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین (ع)

سر به قاچ زین نهاده ،راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین (ع)

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین (ع)

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وقا
با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین (ع)

سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما ،یکی صورت نما دارد حسین (ع)

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین (ع)

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین (ع)

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین (ع)

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین (ع)

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
بادم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین (ع)

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین (ع)

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاشیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)

از حریم کعبه جدش به اشگی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین (ع)

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین (ع)

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین (ع)

بسیکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین (ع)

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین (ع)

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین (ع)

سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین (ع)

سر به قاچ زین نهاده ،راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین (ع)

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین (ع)

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وقا
با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین (ع)

سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما ،یکی صورت نما دارد حسین (ع)

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین (ع)

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین (ع)

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین (ع)

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین (ع)

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
بادم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین (ع)

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین (ع)

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین (ع)

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: درد و دل ها...٬ شعر ها و نثر های زیبا ...

قاصدک …

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی … آخر … ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...

چو دزدی با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا …

دوستی می گفت که هر چه علم یک فرد بیشتر باشد خطرش برای اجتماع کمتر می شود و من که مصرعی از شعری در خاطرم بود گفتم:

چو دزدی با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا!

کاش همیشه علم ما چشم روشنی ما باشد نه اینکه …. بگذریم. اما لا اقل اینجا را ببینید.

کنجکاو شدم ببینم اصل شعر چیست ؟بله استاد سخن و اندرز سنایی! و شعر …

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید
گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره
نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود
تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا
به نزد چون تو بی‌حسی چه دانایی چه نادانی
به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا
ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد
خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا
ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید
که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا
از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید
مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را
نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا
ز طاعت جامه‌ای نو کن ز بهر آن جهان ورنه
چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا
به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا
همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه در ضرا
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت
چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا
مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی
چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان
مرا از زحمت تن‌ها بکن پیش از اجل تنها
زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من
که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا
مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته
مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا
بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
به هرچ از اولیا گویند «زرقنی» و «وفقنی»
به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...

غزلی از مولانا …

زیباست این غزل:

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو                   و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن              وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینه ها            وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی         گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده          آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما          فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی                   چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد              ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما                   مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را                    کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را                    دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه                    ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی           تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مال ها                   هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی             یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر                    نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...