۱۴
شهریور
می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می زارم
با خودم میگم که این صورتک
میتونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت رو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
میشکنه آینه هزار تیکه میشه
ولی باز تو هر تیکش عکس منه!
عکسا با دهن کجی بهت میگن
چشم امیدو ببر از اسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون!
۲۸
خرداد
چند لحظه پیش یک SMS از دخترخاله ام دریافت کردم با مظمون “تولدت مبارک!” و تازه یادم افتاد که اِ اِ اِ … امروز تولدمه! البته در شناسنامه چیز دیگری قید شده ولی خوب اصل حادثه وقتی دیگر بوده یعنی امروز. من متولد ۲۸ خرداد ماه ۱۳۷۰ ساعت ۳:۳۰ به وقت تهران هستم در شهری دور افتاده …. . هر سال که می گذرد اگر تولدم به خاطرم باشد حس می کنم ۳۶۵ روز بزرگتر شده ام و این یعنی ۳۶۵ روز باید به فکر و مسئولیت پذیری و غیره اضافه می شده که نمی دانم شده یا نشده! العلم عند الله!
و حال باید مثل یک دانشجوی یک سال بزرگ شده رفتار کنم و حرف بزنم اما من عاشق کودک بودنم. عاشق یک رنگی. عاشق بی خیالی. عاشق راستی و ساده بودن گو که با یک شکلات کاکائویی گول بخورم. عاشق صمیمیت دو دوست هنگامی که برای یک توپ چهل تکه با هم قهر می کنند و چند دقیقه بعد می خوانند “آشتی آشتی … آشتی آشتی ….”. من عاشق عاشق بودن های کودکیم. من عاشق کودکیم. اما چه می شود کرد هر سال که از تولدت می گذرد و کمی چهره ات شاید عوض شود همه می خواهند بزرگ شوی… نمی گذارند کودک باشی. مجبوری صبح تا شب با کودک درونت تنهایی زندگی کنی و گاهی لبخندی ساختگی به دنیای بیرون و این به قول مهرداد “یعنی ما هم اِهِم “. می خواهم من باشم وخودم باشم و سایه خودم به همراه کودک درونم در این دنیا و فارغ از صفحات تقویم که هر ۳۶۵ روز می گویند تو یک سال بزرگ شدی… . آوای این تقویم ها شاید تلنگری است که می خواهد به من بفهماند که باید به اندازه ی یک سال بیشتر خدا را دوست داشته باشی. باید به اندازه ی یک سال بیشتر به همه محبت کنی و به اندازه ی یک سال بیشتر “انسان” باشی. و این تلنگر اکنون در inbox گوشی تلفن همراهم است. کاش که تلنگرش موثر باشد و بفهمم که یک سال بزرگ شدن یعنی چه…ممنون بابت تلنگرتان!
راستی آرزوی روز تولد یادم رفت :
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
۱۴
اسفند
بازم با خودم گفتم بنویسم و می بینید که دارم همین کار را می کنم اصلا شاید بگویید که حالا بنویسی یا ننویسی چه فرقی داره و مگر تا حالا که نوشتی چه دردی دوا کردی؟ها؟
خوب این هم حرفیه !!!
ولی …
به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بود وتابســتان و آب ســرد و اســتســقا
آخه نوشتن یه لذتی داره که با هیچ چیز عوض نمیشه و این به معنی عالم دهر بودن من نیست بلکه نشان جوانی و جویای نام بودن است ! والا ! شاید از خصلت های سن باشد که دوست دارم همه چیز را بهتر یا لااقل عوض کنم . از لیگ های روبوکاپ گرفته تا مباحث پایه ای ریاضیات و مکانیک و هوش مصنوعی و بگیرید تا آخرش . جدا خوب شد دنیا مال من نیست و اگر نه تحولات در این سرای فانی از تحولات اسامی خیابان های شهرمان هم بیشتر می شد.
( باز هم بگویید وبلاگت انتقادی نیست ! )
آن قدر به حاشیه رفتم که از مطلبی که در ذهنم بود غافل شدم و این از خواص ماست که همیشه در آغوش فرعیاتیم و به دنبال اصول می دویم تا شاید با رسیدن به گرد پایش فردا عذری داشته باشیم … بگذریم …
امروز مطلب مهمی فهمیدم که گفتم اگر ننویسم خواهید گفت:”طرف زکات علمش (!) رو نمیده روش سیاه” البته به مطلبی که فهمیدم زکات تعلق نمی گیرد اما اگر نگویم امشب خوابم نمی برد و آن این است که امروز تازه فهمیدم که هنوز آن قدر از قافله عقبم که گویی هنوز وارد راه هم نشده ام ! منظورم علومی مثل : علوم کامپیوتر و منطق فازی و مهندسی معکوس و هوش مصنوعی است که اگر انسان در باب هر کدام ساعتی مطالعه کند تا ساعت ها ذهنش مشغول صنعت خداوندی خواهد بود . برای نمونه امروز پس از ساعت ها برنامه نویسی نتوانستم روبات مجازی سه بعدی را قدمی جا به جا کنم آن وقت خدایمان می گوید : “کن(باش)” آن وقت می بینیم :”فیکون(پس می شود)” .
ما با هوشی که این قدر بدان می نازیم و محاسبات پیچیده باز هم نمی توانیم یکی از مخلوقاتش را که خودمان باشیم لا اقل شبیه سازی کنیم و پس از مدت ها جستجو در مخلوقاتش تازه در می یابیم که :
“لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم”
تمت
۱۴
اسفند
سلام
دوباره آمدم بنویسم از مطلبی که سال هاست مغزم را قلقلک می دهد و آن رابطه ی انسان ها با جایگاهشان است . این یعنی چرا انسان ها یکدیگر را بخاطر نقششان دوست دارند و نه برای وجودشان و چرا توانایی های بالقوه یک شخص برای مردم مهم است و همیشه می گویند :”الان چی تو دستته ؟” و اکنون این دو مطلب را باز می کنم .
این که ما یکدیگررا به خاطر نقش هایمان دوست داریم برایمان چیز عجیبی نیست ولی به نظر من کمی ترسناک است . بله ترسناک است !
حتما می گویید :”خوب این طبیعی است ما به معلممان احترام می گذاریم چون معلممان است و اگر این چنین نبود او هم می شد یکی مثل بقیه ! واین مطلب برای تمام نقش ها مثل پدر و مادر و برادر و خواهر و راننده و شهردار و سرباز و … قابل بسط است و برای مطلب دوم همه توانایی های بالقوه ی فراوان دارند و مهم این است که این توانایی ها فعلیت یابند .”
اما من چنـین نظـری ندارم و می گویـم : یاد کنـید از سخـنـان آن نویسـنـده ی شـهیر روسـی لیون تولسـتوی که می گفت :” بهترین زمان زمان حال است و مهمترین شخص زندگی تو همان کسی است که اکنون می بینی و مهمترین کارت محبت به اوست زیرا نمی دانی آیا کس دیگری خواهد بود که با او رو به رو شوی و انسان تنها برای محبت کردن آفریده شده است .”
لطفا نگویید این بابا دین و ایمان ندارد (!) و در شوروی رشد کرده و حرف هایش از روی حساب نیست که به نظر من این جا را کاملا درست می گوید زیرا عقیده دارم محبت به همه ی افراد مستقل از این که کیستند و شغلشان چیست قبل از این که به نفع طرف مقابل باشد به نفع خودمان است که به شدت باعث انبساط خاطر می شود . اصلا شاید لازم باشد شیوه ی محبت کردنمان را در این روزگاز عوض کنیم . در روزگاری که دایم حرف عشق و محبت و دوست داشتن است اما مردم نمی توانند یکدیگر را تحمل کنند و محبت پیشکششان! کافیست بیندیشیم که چه استعداد هایی بر اثر کمبود محبت هرز شده اند و یا چه کودکان معصومی فقط برای این که کسی آن ها را دوست نداشته تبدیل به انسان هایی جانی شده اند و فکر نکنید بچه های یتیم و بی سرپرست را می گویم نه چه بسا افرادی که ظاهرا شادند و روزگار به کامشان است ولی تشنه ی یک محبت واقعی و دست کم یک لبخندند و این جا نقش دوست خوب آشکار می شود و این نقش زیبا از بهترین نقش هاست .
اما بعد : دریک کلاس معلم دانش آموزان قوی تر را بیشتر دوست دارد اما دانش آموزان قوی حتی با کم توجهی معلم هم درس ها را می فهمند پس کاهی مواقع لازم است معلم به پتانسل نهفته در دانش آموران ضعیف توجه کند تا دیگر این توانایی ها پتانسیل نباشد و به عمل برسد .
و منظورم از این نوشته تنها آنست که یکدیگر را دوست داشته باشیم و به ضعیف تر ها بیشتر توجه کنیم چون شاید توانایی هایشان از افراد قوی هم بیشتر باشد و یادمان باشد انسان را برای انسان X بودنش دوست بداریم نه برای نقش Y اش !
ممنون که حوصله کردید . خدا نگهدار .