روزهای اول تعطیلات …

امتحانات تمام می شود. به نظر راضی هستی از همه شان. آسودگی پس از درس و وقت برگشت به شهر خودت… .
سفر با یک همسفر خوب. در راه صحبت کردن از همه چیز از معقول و غیر معقول. گفتگو با دائی را همواره دوست می داشتی. پس از یک سفر خوب به خانه می رسی. خانواده چند صباحی است که تو را ندیدند و حسابی تو را تحویل می گیرند. انگار همه چیز بر وفق مراد است. چند دیدار کوتاه با دوستان قدیمی… یاد گذشته ها … حرف هایی اینچنین. پس از چند روز رسیدن مهمانان عزیز. با کسانی که دوستشان داری در بازارهای طرقبه قدم می زنی. صبح زود حرکت به سمت روستای پدری . گرمای هوا امانت را بریده. عصر به کارهایی می اندیشی که قرار بود از روز پس از امتحانات شروع به انجامش کنی اما دریغ!
و باز در اندیشه های دور هستی و این سطور را تقریر می کنی و شخصی دیگر می نگارد.
باری … اکنون باز دوباره به بیرجند رسیدی. انگار قضا و قدر تو و بیرجند را همیشه با هم می بیند. کارهایت را شروع می کنی به امید پیشرفت اما حجم کد نویسی زیاد است و در نتیجه بی خیالش می شوی! به یاد گذشته ها در خیابان های پر شیب شهر قدم می زنی و آهنگ های مورد علاقه ات را گوش می دهی. دوستان را ملاقات می کنی واز هر دری می گویی با آن ها. وقت خداحافظی می رسد اول بدرقه ی عزیزان و بعد حرکت به سوی خانه. در راه فکر میکنی راجع به درست یک سال قبل که تب و تاب کنکور را داشتی و آرزوی ورود دانشگاه این سنگر بلند علم! حال دانشگاه تو را راضی نمی کند و گاهی عاصی می شوی از جو ساکن آن!
سرانجام روی صندلی می نشینی و این سطور را تایپ می کنی. فایل را ذخیره می کنی تا به وقتش در وبلاگت بچسپانیش!
و السلام.

به اشتراک بگذارید با :
  • Print this article!
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkedIn
  • Live
  • Turn this article into a PDF!
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Bookmarks
برچسب ها: درد و دل ها...٬ سفرنامه ها

نوشتن دیدگاه