این راه بی نهایت …

بازم با خودم گفتم بنویسم و می بینید که دارم همین کار را می کنم اصلا شاید بگویید که حالا بنویسی یا ننویسی چه فرقی داره و مگر تا حالا که نوشتی چه دردی دوا کردی؟ها؟

خوب این هم حرفیه !!!

ولی …

به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم        بیابان بود وتابســتان و آب ســرد و اســتســقا

آخه نوشتن یه لذتی داره که با هیچ چیز عوض نمیشه و این به معنی عالم دهر بودن من نیست بلکه نشان جوانی و جویای نام بودن است ! والا ! شاید از خصلت های سن باشد که دوست دارم همه چیز را بهتر یا لااقل عوض کنم . از لیگ های روبوکاپ گرفته تا مباحث پایه ای ریاضیات و مکانیک و هوش مصنوعی و بگیرید تا آخرش . جدا خوب شد دنیا مال من نیست و اگر نه تحولات در این سرای فانی از تحولات اسامی خیابان های شهرمان هم بیشتر می شد.

( باز هم بگویید وبلاگت انتقادی نیست ! )

آن قدر به حاشیه رفتم که از مطلبی که در ذهنم بود غافل شدم و این از خواص ماست که همیشه در آغوش فرعیاتیم و به دنبال اصول می دویم تا شاید با رسیدن به گرد پایش فردا عذری داشته باشیم … بگذریم …

امروز مطلب مهمی فهمیدم که گفتم اگر ننویسم خواهید گفت:”طرف زکات علمش (!) رو نمیده روش سیاه” البته به مطلبی که فهمیدم زکات تعلق نمی گیرد اما اگر نگویم امشب خوابم نمی برد و آن این است که امروز تازه فهمیدم که هنوز آن قدر از قافله عقبم که گویی هنوز وارد راه هم نشده ام ! منظورم علومی مثل : علوم کامپیوتر و منطق فازی و مهندسی معکوس و  هوش مصنوعی است که اگر انسان در باب هر کدام ساعتی مطالعه کند تا ساعت ها ذهنش مشغول صنعت خداوندی خواهد بود . برای نمونه امروز پس از ساعت ها برنامه نویسی نتوانستم روبات مجازی سه بعدی را قدمی جا به جا کنم آن وقت خدایمان می گوید : “کن(باش)” آن وقت می بینیم :”فیکون(پس می شود)” .

ما با هوشی که این قدر بدان می نازیم و محاسبات پیچیده باز هم نمی توانیم یکی از مخلوقاتش را که خودمان باشیم لا اقل شبیه سازی کنیم و پس از مدت ها جستجو در مخلوقاتش تازه در می یابیم که :

“لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم”

تمت

برچسب ها: دسته‌بندی نشده

غزلی از مولانا …

زیباست این غزل:

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو                   و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن              وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینه ها            وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی         گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده          آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما          فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی                   چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد              ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما                   مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را                    کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را                    دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه                    ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی           تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مال ها                   هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی             یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر                    نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو

برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...

به قول باباطاهر …

مو آن رندم که عصیان پیشه دیرم
به دستی جام و دستی شیشه دیرم
اگر تو بی گناهی رو ملک شو
مو از حوا و آدم ریشه دیرم

برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...

انسان X در نقش Y

سلام

دوباره آمدم بنویسم از مطلبی که سال هاست مغزم را قلقلک می دهد و آن رابطه ی انسان ها با جایگاهشان است . این یعنی چرا انسان ها یکدیگر را بخاطر نقششان دوست دارند و نه برای وجودشان و چرا توانایی های بالقوه یک شخص برای مردم مهم است و همیشه می گویند :”الان چی تو دستته ؟” و اکنون این دو مطلب را باز می کنم .

این که ما یکدیگررا به خاطر نقش هایمان دوست داریم برایمان چیز عجیبی نیست ولی به نظر من کمی ترسناک است . بله ترسناک است !

حتما می گویید :”خوب این طبیعی است ما به معلممان احترام می گذاریم چون معلممان است و اگر این چنین نبود او هم می شد یکی مثل بقیه ! واین مطلب برای تمام نقش ها مثل پدر و مادر و برادر و خواهر و راننده و شهردار و سرباز و … قابل بسط است و برای مطلب دوم همه توانایی های بالقوه ی فراوان دارند و مهم این است که این توانایی ها فعلیت یابند .”

اما من چنـین نظـری ندارم و می گویـم : یاد کنـید از سخـنـان آن نویسـنـده ی شـهیر روسـی لیون تولسـتوی که می گفت :” بهترین زمان زمان حال است و مهمترین شخص زندگی تو همان کسی است که اکنون می بینی و مهمترین کارت محبت به اوست زیرا نمی دانی آیا کس دیگری خواهد بود که با او رو به رو شوی و انسان تنها برای محبت کردن آفریده شده است .”

لطفا نگویید این بابا دین و ایمان ندارد (!) و در شوروی رشد کرده و حرف هایش از روی حساب نیست که به نظر من این جا را کاملا درست می گوید زیرا عقیده دارم محبت به همه ی افراد مستقل از این که کیستند و شغلشان چیست قبل از این که به نفع طرف مقابل باشد به نفع خودمان است که به شدت باعث انبساط خاطر می شود . اصلا شاید لازم باشد شیوه ی محبت کردنمان را در این روزگاز عوض کنیم . در روزگاری که دایم حرف عشق و محبت و دوست داشتن است اما مردم نمی توانند یکدیگر را تحمل کنند و محبت پیشکششان! کافیست بیندیشیم که چه استعداد هایی بر اثر کمبود محبت هرز شده اند و یا چه کودکان معصومی فقط برای این که کسی آن ها را دوست نداشته تبدیل به انسان هایی جانی شده اند و فکر نکنید بچه های یتیم و بی سرپرست را می گویم نه چه بسا افرادی که ظاهرا شادند و روزگار به کامشان است ولی تشنه ی یک محبت واقعی و دست کم یک لبخندند و این جا نقش دوست خوب آشکار می شود و این نقش زیبا از بهترین نقش هاست .

اما بعد : دریک کلاس معلم دانش آموزان قوی تر را بیشتر دوست دارد اما دانش آموزان قوی حتی با کم توجهی معلم هم درس ها را می فهمند پس کاهی مواقع لازم است معلم به پتانسل نهفته در دانش آموران ضعیف توجه کند تا دیگر این توانایی ها پتانسیل نباشد و به عمل برسد .

و منظورم از این نوشته تنها آنست که یکدیگر را دوست داشته باشیم و به ضعیف تر ها بیشتر توجه کنیم چون شاید توانایی هایشان از افراد قوی هم بیشتر باشد و یادمان باشد انسان را برای انسان X بودنش دوست بداریم نه برای نقش Y اش !

ممنون که حوصله کردید . خدا نگهدار .

برچسب ها: دسته‌بندی نشده

دی شیخ با چراغ…

دی شیخ با چراغ…

غزل معروفی از جلال الدین محمد بلخی است که همه شنیده ایم :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ————-بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر —————–کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز ——————باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو ——————آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست ——-وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست—آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا———–من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم ——————-دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود ———-آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ———-شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او————-آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول ———-آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام ——————مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر ——–کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما ————گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد ————-کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست ——–آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز ————–از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد ———کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار ——-رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

شاعر برجسته ی معاصر مرحوم سید حسن حسینی در سرود پنجم از شعر پنج سرود اینگونه زیبا به این شعر تلمیحی می آورد و معنای جدیدی را خلق می کند :

سرود پنجم :

پروانه سوخته

دی شیخ با چراغ…

و من امروز

در جستجوی چراغی برآمده ام

تا در پرتو سخاوت روشنگرش

                        تماشایی تازه را

                                    از سر گیرم

دی شیخ با چراغ…

و من امروز با داغی در دل

سراغ از چراغ می گیرم

            باغی از انسان

                      پیش چشمانم

                                شاخ و برگ گسترده است.

برچسب ها: شعر ها و نثر های زیبا ...